ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۳۱ حمل ۱۳۸۸

“در روح و جان من میمانی ای وطن
به زیر پا فتد ان دلی
که بهر تو نلرزد…
شرح این عاشقی ننشیند در سخن…
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیارزد…”*
جنگ شد…هنوز هم بعضی جاها جنگ است ای وطن تو دایم در جنگ بودی…
“ای افغانستان، افغانستان دور از دامان پاکت،
دست دگران،
بد گهران،
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من
تو بمان،
در دل و جان…
ای افغاستان ،افغانستان،
گلزار سبزت دور از تاراج خزان…

نوت: این مطلب به صورت چسپناک بوده وموقعیت اش تغیر نمیکند ولی دیگر مطالب بلاگ همه روزه به روز میشوند.
امید تمام مطالب این بلاگ مورد توجه تان قرار بگیرد
داریوش خراسانی
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۳ سنبله ۱۳۸۹
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۲۷ اسد ۱۳۸۹
آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمین را، که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند …
ماه من غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق،
زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر، پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست، خدا هست …
و چرا غصه چرا؟
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۴ سرطان ۱۳۸۹
پروردگارا
من در توانگری ام ، ناتوان و تهیدستم
در داناییم ، جاهل و نادانم
در ندگی ام ، مقصر و شرمسار
تو را سپاس که عیبهایم را پوشاندی و لغزشهایم را برخلائق فاش نساختی
تو را شکر که دیدی و رسوا نکردی
که دانستی و چشم پوشی کردی
خدایا….. .
گر چه مستحق عقوبتم ، اما امیدوار رحمت و عطوفتم
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۷ جوزا ۱۳۸۹
باید زهرا را هم چیشد که تا به تلخ بودن آن یقین کنی
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۴ جوزا ۱۳۸۹
چی سخت است
بفهمی که ما نمیشود
ولی بازهم بخواهش
نفس است یا عشق
من در همین ماندم
حیرت از این نه نفس است ،
نه عشق
پس این چی است؟؟
دل تنگ
قلب گرفته
و احساس بارانی بودن؟؟؟؟
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۳ جوزا ۱۳۸۹
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۲ جوزا ۱۳۸۹
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۶ ثور ۱۳۸۹
زندگی را میتوان حس کرد
با لمس یک گلبرگ
یا بارش باران،
به روی یک کویر خشک و بی وسعت
زندگی را میتوان با دیگران حس کرد
زندگی را میتوان دید
در روز و شب کوتاه
در چشم انتظاریها
در حسرت، درد و آه
زندگی در فکر ما، در روح ما جاریست
زندگی را میتوان فهمید
زندگی کلمه، جمله، یک حرف است
احساس است!
زندگی را میتوان در وسعت اندوهها فهمید
زندگی را میتوان شنید
زندگی یک آه از اعماق دل
یا خندهای شیرین…
زندگی یک صحبت ساده
در کلمات ما جاریست
زندگی را میتوان آموخت
زندگی را از زبان بلبلان!
از عشق!
از انسان میتوان آموخت
زندگی را میتوان از صحبت اطرافیان آموخت
آخرین دیدگاه ها