ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۸۸

“در روح و جان من میمانی ای وطن
به زیر پا فتد ان دلی
که بهر تو نلرزد…
شرح این عاشقی ننشیند در سخن…
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیارزد…”*
جنگ شد…هنوز هم بعضی جاها جنگ است ای وطن تو دایم در جنگ بودی…
“ای افغانستان، افغانستان دور از دامان پاکت،
دست دگران،
بد گهران،
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من
تو بمان،
در دل و جان…
ای افغاستان ،افغانستان،
گلزار سبزت دور از تاراج خزان…

نوت: این مطلب به صورت چسپناک بوده وموقعیت اش تغیر نمیکند ولی دیگر مطالب بلاگ همه روزه به روز میشوند.
امید تمام مطالب این بلاگ مورد توجه تان قرار بگیرد
داریوش خراسانی
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۹۰
ما باید که پرواز کنیم چون دو خط موازی …؛
با هم،
که به هم نمی پیوندند…؛
که نیز از یکدیگر دور نمی شوند…؛
و عشق، همین است…!!
بهاى دوست نه به “زیبایی” اوست، نه به “دارایی” اوست. تنها به “وفاداری” اوست.
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۵ مهر ۱۳۸۹
اگربا گریه دریایی بسازم
اگرباخنده رویایی بسازم
اگرخنده شود درمن فراموش
اگرگریه شودبامن هم آغوش
توراهرگز نخواهم کرد فراموش
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۳ مهر ۱۳۸۹
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید
از لحظه های رفته ی روشن جه می ماند
از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۸۹
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمین را، که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند …
ماه من غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق،
زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر، پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست، خدا هست …
و چرا غصه چرا؟
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۴ تیر ۱۳۸۹
پروردگارا
من در توانگری ام ، ناتوان و تهیدستم
در داناییم ، جاهل و نادانم
در ندگی ام ، مقصر و شرمسار
تو را سپاس که عیبهایم را پوشاندی و لغزشهایم را برخلائق فاش نساختی
تو را شکر که دیدی و رسوا نکردی
که دانستی و چشم پوشی کردی
خدایا….. .
گر چه مستحق عقوبتم ، اما امیدوار رحمت و عطوفتم
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۹
باید زهرا را هم چیشد که تا به تلخ بودن آن یقین کنی
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۸۹
چی سخت است
بفهمی که ما نمیشود
ولی بازهم بخواهش
نفس است یا عشق
من در همین ماندم
حیرت از این نه نفس است ،
نه عشق
پس این چی است؟؟
دل تنگ
قلب گرفته
و احساس بارانی بودن؟؟؟؟
آخرین دیدگاه ها