ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۳۱ حمل ۱۳۸۸

“در روح و جان من میمانی ای وطن
به زیر پا فتد ان دلی
که بهر تو نلرزد…
شرح این عاشقی ننشیند در سخن…
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیارزد…”*
جنگ شد…هنوز هم بعضی جاها جنگ است ای وطن تو دایم در جنگ بودی…
“ای افغانستان، افغانستان دور از دامان پاکت،
دست دگران،
بد گهران،
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من
تو بمان،
در دل و جان…
ای افغاستان ،افغانستان،
گلزار سبزت دور از تاراج خزان…
نوت: این مطلب به صورت چسپناک بوده وموقعیت اش تغیر نمیکند ولی دیگر مطالب بلاگ همه روزه به روز میشوند.
امید تمام مطالب این بلاگ مورد توجه تان قرار بگیرد
داریوش خراسانی
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است…
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !
درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬
رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . .
همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . .
به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۸ عقرب ۱۳۸۸
آرزو می کنم
ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم
ای کاش
ای کاش سایه ها از ذهنم رخت می بستند
ای کاش
ای کاش می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم
غوطه ور در این افکار
ناگاه به خود می آیم
همه رفتند و من تنها مانده ام
بهت زده و حیران می ایستم
چه سکوت غم باری
فصل جدایی و نیستی وجود دارد.
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۰۷ عقرب ۱۳۸۸
نگفتنم بهتر است در دنیایی که گفته هایش از
نگفته هایش کمــــــتر است و
نگفته بسیــــــار در دل
گفته های اندک …
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۲۹ میزان ۱۳۸۸
ان که می خواهند روزی پرواز عشق را تجربه کنند
نخست باید:
“روی پاهای خود ایستادن را بیاموزند”
پرواز را که با پرواز آغاز نمی کنند!
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۲۶ میزان ۱۳۸۸
بیسوادان عصر جدید کسانی نیستند
که نمیتوانند بخوانند
بلکه کسانی هستند که دیگر نمیتوانند بیاموزند
ونمیتوانند آموخته های کهنه را با نو جایگزین کنند.
ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۲۳ میزان ۱۳۸۸
چه سخت است پوشاندن غم در حصار لبخند

ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۹ میزان ۱۳۸۸
یاد مان باشد دل کسی را نشکنیم
صدایی آشنای آسمان و زمین و گلها مرا صدا می کنند
خبری خوش آنها می گویند, آماده باش باران می آید
آنها می دانند که من همیشه ,وجودم به تمامی ,پذیرایِ باران است
لبخند می زنم برای دیدار باران آماده می شوم
چتر نه ,چتر نمی خواهم ,هیچگاه چتر نخواسته ام
دوست دارم ,من و باران یکی شویم دوست دارم تر شوم ,
تر ازباران زیر باران اشک میریزم اشک… اشک… اشک
این اشکها, گرفتگیهای دلم است
می خواهم باران همه ی گرفتگیهای دلم را پاک کند

ارسال شده توسط داریوش خراسانی در تاریخ ۱۳ میزان ۱۳۸۸
الهی
مرا سحرخیزی پرندگان
سخاوت کشتزاران
محبت مادران
رحمت آسمان
و وسعت دل عاشقان ده
تا با خورشید در وقت طلوع
با مهتاب در تاریکی شب
با هر نوری حتی از یک کرم شبتاب
واژه های خوب دوست داشتن را نجوا کنم
و عاشقی را مشق کنم
و آنگونه که تو میخواهی باشم.

آخرین دیدگاه ها