نمیدانم چی بنویسم

ّبه امید اینکه خوش بگذرد

بایگانی برای 30 ژانویه 2009

آموخته ام

جمعه, 30 ژانویه 2009

آموخته ام؛
که دوستان خوب واقعی جواهرات گرانبهایی
هستند که به دست آوردنشان سخت و نگه
داشتنشان سخت تر است.
آموخته ام؛
که همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند
اما تمام شادی ها وقتی رخ میدهند که در حال
بالا رفتن از کوه هستند.
آموخته ام؛
که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.
آموخته ام؛
که گریه کردن یک موهبت الهی است که به
برخی از بندگان خدا عطا شده است.
آموخته ام؛
اگر چیزی را با تمام وجود و از صمیم قلبم
از خدای مهربان بخواهم غیر ممکن است
که اجابت شود.
آموخته ام؛
که زندگی و همه لحظات آن را پاس بدارم.
آموخته ام؛
اگر کاری را همه دنیا نخواهند ولی فقط خدا
بخواهد آن کار انجام میشود.
آموخته ام؛
که یاد خدا آرامبخش دلهاست.
آموخته ام؛
که قطره دریاست اگر با دریا ست.
آموخته ام؛
که همیشه و همه جا و در هر حالی که باشم
تنها و تنها از خدا طلب کمک کنم.

ارزش عشقت

جمعه, 30 ژانویه 2009

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاورزیرا همه ما
با یکدیگر متفاوتیم . اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که
دیگران با اهمیت تصور میکنند تعیین نکن زیرا فقط تو میدانی
که چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا آینده، زیستن در زمان حال را از دست نده.
حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی همه روزهای عمرت را
زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز نا امید نشو
هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت دست
از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس; زبرا بدین
ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی
با گفتن اینکه: “یافتن عشق غیر ممکن است” مانع ورود عشق به
زندگی خود نشو.
سریعترین راه, دریافت عشق و بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن ، محکم نگاه داشتن آن است.
رویاهای خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن
و نا امیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست بلکه سفری ست که هر قدم از مسیر
آن را باید لمس کرد و چشید..

درس های زندگی

جمعه, 30 ژانویه 2009

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند وگاهی اوقات
پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با
مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز
هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم میکند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت٬ جاذبه مرد است و جاذبه٬ قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث
ببرد بلکه چیزی است که خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که
کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری را
که انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که
برای انسان اتفاق می افتد و90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن
واکنش نشان میدهد.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیروی
کور کورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی متوجه شدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما
هرگز بدون ایثار نمیتوان عشق ورزید.
در 65 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن
بزرگ ترین لذت دنیاست.
در 70 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست…

امید

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

دم از کدام امید زنم وقتی دلم پوسیده است

وقتــی ز جور روزگار انـدام من خمـیـده است

وقتیکه دست بی کسی از تاروپود هستی ام

برای مرگ لـحظه هام طناب دار تـنـیـده است

چـگونـه مـی تـوان سـرود تـرانه هـای عاشقی

وقتیکه در قلب غزل واژه عشق خشکیده است

آن را که با رویی گشاد اهل رجاء شـده بـپـرس

آیا میان لحظه ها تلخی انتظار را چشیده است

آیــا شــده بـا خـون دل مـرغ امـیـد را بـال دهـد

روز دگـر بـبـیـنـدش مـرغ از قـفـس پـریـده است

از دیروز تا امروز

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

از دیـــــروز تا امــــروز . . .

تا دیروز دلیلم برای نوشتن دیدنت بود

ولی امروز می نویسم چون نمی بینمت

زبان به سرودن گشودم و زیبایی لحظه های با تو بودن را سرودم

اما امـــروز . . .

امروز تو را چه شد که دیگر شوق دیدارم را نداری

تا دیروز برای دیدنم ساعت ها زود تر حرکت می کردی

و امروز دریــغ از ثانـیـه ای زودتر رسیدن

تا دیروز نگاه گرم و خنده ی روی لبانت را می سرودم

و امروز از اشک چشمانم که در فراغت جاریست می گویم

بهترینم با من بگو چه کردم که اینگونه مجازتم میکنی

قضاوت

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

انسان ها به شيوه ي هنديان بر سطح زمين راه مي روند.با يك سبد در جلو و يك

سبد در پشت.در سبد جلو،صفات نيك خود را مي گذاريم.در سبد پشتي،عيب هاي

خود را نگه مي داريم.به همين دليل در طول روزهاي زندگي خود، چشمان خود

را بر صفات نيك خود مي دوزيم و فشارها را در سينه مان حبس مي كنيم.در همين

زمان،بي رحمانه در پشت سر همسفرمان كه پيش روي ما حركت مي كند،تمامي عيوب او را مي بينيم. بدين گونه است كه درباره ي خود بهتر از او داوري مي كنيم،بي آنكه بدانيم كسي كه پشت سرما راه مي رود به ما به همين شيوه مي انديشد.

قسمت

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

با تــــو در گناه
بی تو بی پناه
قســمتم نبود
در پناه تــــــــو
بی گـــناه ، آه!

دیوان

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

دوست دارم شب را به غم سر کنم ٬ دفتری را از اشک چشمم تر کنم
نام آن دفتر نهم دیوان عشق ٬ عشق را عنوان آن دفتر کنم . . .

غرور

پنجشنبه, 29 ژانویه 2009

بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند
به خود بیشتر عشق می ورزند تا به معشوق . . .

روزگار عجيبي است …

دوشنبه, 26 ژانویه 2009

آه …!
روزگار عجيبي است …
ديروز در انتظار امروز و امروز در افسوس ديروز …
امروز به اميد فردا و فردا باز به اميد فردايي دگر …
امروز با تمام دل خوشي ها ميگذرد غافل از آن كه فردا چه حادثه اي انتظارمان را مي كشد!
و چون فردا رسد ديروز با همان دل خوشي ها تداعي مي شود و افسوس …!
آري زندگي دويدني ست بيهوده و ديوانه وار در پي چيزي كه غارتگران از پيش دزديده اند!
زندگي اميديست واهي … اميد به آينده اي زيبا كه هرگز نخواهد آمد!
شكيبايي بر درد امروز يا اميد به خنده ي تصنعي فردا؟!
تحمل زشتي امروز يا خواب زيبايي فردا؟!
زندگي تولدي ست در زندان غم و زنده ماندن اسارت در پشت ميله هاي فولادين درد است!
و آرزوي مردن زيبا ترين واژه ي كتاب دل زندانيان است …
و سر انجام مرگ هم آغار مرحله جدید زندگی!!!

Powered by WordPress    •    Entries (RSS)    •    Comments (RSS)    •    Special Thanks to Persian WordPress

WordPress Theme Design by Partnerstvo.ru & Translation byHamed Malek