نمیدانم چی بنویسم

ّبه امید اینکه خوش بگذرد

بایگانی برای 31 مارس 2009

سه شنبه, 31 مارس 2009

کاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي کنيم
کاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت کردن شادي کنيم
کاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي کم کنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم کنيم
کاش وقتي آرزويي ميکنيم
از دل شفاف ما هم رد شود
مرغ آمين هم از آنجا بگذرد
حرف هاي قلب مارا هم بشنود

بعداز من؟!!!!!!

سه شنبه, 31 مارس 2009

بعد من با یاد من افسوس می ماند بجا
در میان کلبه ام فانوس می ماند بجا
میروم تا گم شوم در جاده های ناشناس
کس نمی یابد مرا افسوس می ماند بجا

عاشقی

سه شنبه, 31 مارس 2009

عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
عاشقی یک کلبه ویرانه نیست
صحبت از شمع و گل و پروانه نیست
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است……….
عاشقی

چیطور باور کنیم!!

سه شنبه, 31 مارس 2009

مبگوی عاشق بارانی  ولی وقتی باران مي آید چتری ات را باز ميکنی
ميگوی عاشق برفی ولی از يه گوله برف می ترسی
ميگوی عاشق پرنده ای ولی آنرا در قفس زندانی می کنی
ميگوی عاشق گلهايی ولی آنها را از شاخه میکنی
چیطور انتظار داری باورت کنم وقت ميگوی دوستت دارم؟؟؟
my heat

خودش شرح است!

پنجشنبه, 5 مارس 2009
بدون شرح

بدون شرح

تخته سنگ

سه شنبه, 3 مارس 2009

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم:باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور ی کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد امازیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم

آرزو

سه شنبه, 3 مارس 2009

آی مردم..
وقتی مردم…
پارچه ی سیاهی روی تابوتم بکشید
تا همه بدانند سیه روز و بدبخت بوده ام…
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید
تا بدانند به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده ام…
چشمانم را باز بگذارید
تا بدانند چشم به راهش بوده ام…
تنها ، قطعه یخی بر روی سنگ قبرم بگذارید
تا قطره قطره آب شود و به جای
معشوقم
اشک بریزد…

فرق بین بهشت و دوزخ

سه شنبه, 3 مارس 2009

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند دعای او را مستجاب کرد
در عالم شهود او وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ
غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا…جمعی از مردم …همان قاشقهای دسته بلند …
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
ندا آمد که :
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که کسی هست
که در دهانش غذايی بگذارد

رسم زمانه

سه شنبه, 3 مارس 2009

زمانه از من  پرسیدچه کسی راخیلی دوست داری؟؟امامن راجع به توهیچی بهش نگفتم:چراکه رسم زمانه هرکسی راکه دوست داری ازت میگیرد.

رسم زمانه

تا همیشه با من باش

سه شنبه, 3 مارس 2009

خدا را جایی در آسمانها فرض کردیم.دلیل دوری ما از او نیز همین است. خدا را باید در آیینه جان آدمها دید و پرستید. خدایا کاش بنده خوبی برایت بودم.بنده ای که تو را در هر دم و بازدم و در هر شادی و غم و در هر فراز و نشیبی حست میکردم و در هر حال سپاس میگفتمت با تمام وجود.آره همین سپاسها هم لیاقت میخواهد.خدای مهربانم هیچ وقت من را به حال خودم رها نکن.همیشه با من باش.همانطور که تا حالا بامن بودی.دوستت دارم به خاطر قطرات بارانت که هر روز و شب به تنم میزنن.

Powered by WordPress    •    Entries (RSS)    •    Comments (RSS)    •    Special Thanks to Persian WordPress

WordPress Theme Design by Partnerstvo.ru & Translation byHamed Malek